سلام
همه چیزرو نمیشه تو وبلاگ زدو خیلی چیزام نگفتنش مثه کوه آوار میشه روسینه آدم اینجوری میشه که حتی اتفاقی مثه عید هم آدم رو ترغیب به آپ کردن نمیکنه
به هر حال چون نمیدونم واقعا پست بعدی کجام و محدودیت هام چقدره همینجا از شاعره ستودنی سرکار خانم طاهره نوروزیان بخاطره تموم زحماتی که خصوصا توی این یک سال گذشته واسه اثبات بیگناهیم کشیده وتا دنیا دنیاست منو وامدار خودش و بزرگواری هاش کرده وخونواده شاعران دوستداشتنی علی ابراهیمی وسرکار خانم فلاحی بخاطر حمایتهاشون تشکر٬وباقی رو بخدای خیلی خیلی بزرگتر ازمترسکها واگذار میکنم
این پست پیشکشیه به سرکار خانم ودیعه عزیزدوست بخاطر تموم زیبایی که در دنیاش موج میزنه
( ۱)
در سرم گیج میرود مردی٬که تنش شرحه شرحه تر ازمن
اوخودصادق هدایت نه!!!که هدایت خودمنم اصلن
مردتوی سرم که شاعربود قرنها میشود که در گیراست
باخودش که سراسرش زخم است٫باتنش که نمانده ازاو تن
گاه دریک فضای" بینا متن"بخودش میرسیدوگاهی هم
در دلش هی تلو٫تلو میخورد٬طرح یک تاپ نقره ایی...دامن!
چاره ای هم نبود جز اینکه٬ یکی از ما دوتن نمیمردیم
او به نفع روایت از این متن٬ گم شده تا همیشه در مردن
**** **** ****
خودکشی در اثر به دنیایش٫حس وحال تراژدی بخشید
این اراده به زخم معطوف است!! زخم شد روی پیکرش...خندید
من برای هضم این صحنه دست بردم به الکل و سیگار
اوولیکن تمام الکل را بر تن زخم سینه اش پاشید
یکنفس مانده ونمیمیرد٬جانبسر مانده است در شعرم
چندمین استکان خالی شد؟؟ کاش هرگز کسی نمیپرسید
()()()
زندگی به مدار برگشت ومن فقط دربدر شده بودم
از همین" انقلاب" برگشتم. دیرشد!فتنه گر شده بودم!
در تنم کودکانه حل میشد٬ مرد توی سرم که شاعر بود
اوکه به نفع جامعه له شد٫اوکه تاحد مرگ حاضربود...
یازده ماه لعنتی بامن٬ توی زندان نفس نفس زده و
کم نیاورده گاه ٫حتی او٬جیره اش را ندیده پس زده و
پشت آن میله ها جهنم بود٫هی!تویی که شعار میدادی!
حالم از خود تو به هم میخورد٬حالم از هرچه عشق و آزادی
بازپرسی که مهربانتر! بودگفت که:"سایه ات٫تورا لوداد"
دوستان موریانه ها مرسی!همت بس بلندتان آباد!!
...توی زندان چه تلخ فهمیدم٬نحسی ام از تبارو ایلم بود
آفرودیتی که عاشقش بودم همسر رسمی وکیلم بود
گور بابای هر دموکراسی! توبه کردم تورا٬٬پذیرفتند
عده ای هی شماطتم کردند٬عده ای هم هلا..هلا ..گفتند
** ** **
:"بیوفا! پس قرار ما این بود؟؟-بغض اوشکست وشاکی شد
مردتوی سرم که شاعر بود٬٬شانه ی مرد قصه خاکی شد-
من بدون سلاح جنگیدم٫تونجنگیده ای وتسلیمی؟؟
آسمان فرش زیر پام است و٬توجهانت حدود اسلیمی؟؟؟...."
()()()
این تناقض همیشه با من بود این تناقض همیشه در من هست
مال این زندگی نبودم نه مال این سرنوشت ٬این بنبست
خواستم تابه فلسفه برسم از همه قید وبندها آزاد
آخرش راببین غم انگیز است:به شب وشعروزندگی معتاد
مرد توی سرم که ترکم کرد٫پیروانش احاطه ام کردند
چای وسیگارو قرص وتنهایی ضجه هایی که مال این دردند
درسرمن هزارناقوس و دردلم صدهزار آشوب است
مرگ باید نوازشم بکند این سرانگشت لعنتی خوب است
من بجای تمام اشخاصی ٬که در این قصه بیصدا مردند
مثل من ساده از همه حتی ٬از همین قصه پشت پا خوردند
*** ****
شک نکن عاشقانه میمیرم کنج این شعر....سینه ی دیوار
این روایت خودش تراژیک است وامدارفضای دهشتبار
در دلم جیغ میکشد دایم طرح یک تاپ نقره ای ...دامن
کاش میشد نوازشم بکند٬آن سر انگشت لاغر تبدار
شاعری خسته ام که در ذهن مرد دلواپسی گرفتارم
اوخود صادق هدایت نه!! که هدایت خود منم انگار....
+ نوشته شده توسط مهران سجودیان در سه شنبه دوم فروردین 1390 و ساعت
4:21 |