تبليغاتX
کمی دور از تصور
(1)

محدودیت یعنی همین!

محدودیت یعنی اینکه تا 5بیشتر به چشم هام نگاه نکنی

درغیر اینصورت 

میفهمم هنوز عاشقم هستی

مجبور میشوم خیانت  کنم!



(2)

زن های زیادی  مرا به خاطر نمی آورند

بی آنکه بجستجوی تغییری برلبانم باشند

بر بازوان لاغرم"ساعت" میکاشتند

#

زنهای زیادی را به خاطر نمی آورم

درست یادم نیست؛

کدام دست مال کدام تن

کدام تن مال کدام سر

کدام سر مال کدام رویایشان بوده درکدام ساعت

#

در هیچ ساعت از هیچ کجای رویایم زنی نبوده است

تنی نبوده است

واینگونه در خاطر هیچ زنی نمانده ام

جز

تصویر ناتمام لذتی!.......

#

اینکه همیشه شکست یک سطر زودتر از من به سطر بعد میرسد

اینکه بر بازوان لاغرم هیچ زخمی شکوفه نداده است

- این ساعتهای پژمرده -

گناه من نبود

گناه من  تنها تویی که

دیر...

دیر....

خیلی دیر ..به این سطر رسیده ایی!


+ نوشته شده توسط مهران سجودیان در شنبه پنجم آذر 1390 و ساعت 12:23 |
سلام

اجازه میخوام این پست رو تقدیم کنم به :

دوست دانشمندم حمزه کاظمی بخاطر تاثر انکار نکردنیش رو دید گاهم

و نوشین داوودی بزرگ

تازحل دست منو زلف شما مشتری اش
مشکل عمده ی من عقده ی ویرانگری اش
شیوه ی حورو پری گرچه لطیف است ولی
مطمئنم نشود شمّه ایی از دلبری اش
حافظ این نرگس جادوکه سپردی به من ش
...
صد سلیمان نه اسیر است به انگشتری اش؟؟

چشم در چشم شما قافیه تاثیر نداشت
کار اینجای اثر فرصت تکثیر نداشت
چشم درچشم تو از آینه لبریز شدم
شعرتر بودمو افسوس... غم انگیز شدم

شوق نیلوفری و بی تو شکفتن به کنار
درد شاعرشدن و از تو نگفتن به کنار
شعرباران زده ی بی هیجان را چه کنم؟
قسمتم ازتو سکوت است دهان را چه کنم
ترجمان نفس باد صبا را چکنم؟
قسمتم از توسکوت است صدارا..... چه کنم


...مشکل عمده ی من عقده ی ویرانگری ش
دست این دست که هیهات! به پیغمبری اش
پدرش روضه ی رضوان به دولیمو نفروخت؟؟
دست ای دست؛ گرفتار! کجا میبری اش؟؟

ساخت در پیکره هرچند رعایت نشده
منطق کار در این بند رعایت نشده
کار انگار تلنگر به همایش زده است
شعر در ذهن شما دست به زایش زده است
شعر در ذهن شما مثل اثر جاری شد
اشک از چشم من از چشم سفر جاری شد
من سفر بودم و چشم چمدان ابری تر
درک من بعد تو از بعد زمان ابری تر

ابر اینجاست که با آه تو باران بشود
چاه زیباست که در ماه تو پنهان بشود
شانه های شب این شعر بلرزد اززخم
گریه لالایی این شعر پریشان بشود
مسئله کتف منو همّت دستان تونیست!
زخم آمد جنم تیغ نمایان بشود...

شعر دلسرد از این عادت همبستریش
از غزلمثنوی و شاعر و خود محوریش
کار از تلخی این فرم روایت خسته ست
شعر از شاعر از این معجزه ی آخریش!!
شرح منظومه ی اندوه به پایان نرسد:
تا زحل دست منو زلف شما مشتری اش


مهران سجودیان : مجموعه ی مار بازی

 

+ نوشته شده توسط مهران سجودیان در یکشنبه هفدهم مهر 1390 و ساعت 12:42 |

face bookاگرچه جای شلوغیه ومن  باتنهایی بیشتر مانوسم اما این روزها گم شده هام بیشتر

اینجا میبینم البته با  !! vpn    



ساری از آه من مست به خود میپیچد

ساری از این همه بن بست بخود میپیچد

شهر انگار نه انگار پر از فاجعه بود

ساری از آنچه قرار است... بخود میپیچد

**


من واین مانده رفیقی که وفا دار من است

من و این شیشه ی الکل که گرفتار من است

با چنین حادثه هایی که مرا می بلعید

"یا توکلت علی الخمر.." نگهدار من است

مثل کابوس به خواب شب ساری زده اییم

مثل کابوس که هر آینه تکرار من است :


 

مثل کابوس که چشمان شما  دستش بود

مثل ارگی که فقط زلزله بن بستش بود

 

این غزل فاجعه کابوس شما خواهد شد

این اثر شک نکن آقا که صدا خواهد شد

دهه ی شصت نه از باور من حذف نشد

سرمن حذف ولی... از سرمن حذف نشد

 

**

عرصه چون شام پس از کوچ پر از دلتنگی ست

همه ی شهر پراز خاطره هایی سنگی ست

خاطراتی که رکب خورده وخود آزارند

به من و الکل و اندوه ارادت دارند

کاش میشد به من خسته قناعت بکنند

من وفادار بمانم که خیانت بکنند

 

تاغزل فاجعه از متن فراتر نرود

نطفه ازسیطره ی بطن فراتر نرود

**

سبز بازی شما بود و به من رنگ زدند

فتنه چشمان شما کردو به من انگ زدند

من به زندان وشب وحادثه عادت دارم

من به این خاطره هاسخت ارادت دارم

**

هرکس از درد به دریا برسد مرد شده

ازشب سرد به فردا برسد مرد شده

 

ساری ای شهر پراز نکبت وبد آیینی

ساری ای کوفه ترین شهر خودت میبینی:

این غزل فاجعه کابوس شما خواهد شد

این اثر شک نکن آقا که صدا خواهد شد....

طره ی دار مراسمت خودش میخواند

هی به اصرار مرا سمت خودش میخواند

 

**

بغض کردی وببین..موسم باران شده است

زلف برباد نده شهر پریشان شده است

گرچه یک عمرگلوگاه من از سرمه پر است

لوح تقدیرغزل نامه ی زندان شده است

"نفس باد صبامشک فشان ...." سیری چند؟؟؟

این غزل فاجعه از خویش پشیمان شده است......

 

مهران سجودیان مجموعه ی مار بازی


پی نوشت ها:

دهه ی شصت مثنوی که کاش جرات میکردم ومیزدم اینجا ویاغی عزیز اون کار بیاد موندنی رو بعدش نوشت وشعر رو بهمه یاد داد

عرصه  خالیست چون شامگه بعد از کوچ: بدون شرح!!

زلف بر باد نده : بدون شرح!!

مژده ای دل ک... : بهکذا!!




+ نوشته شده توسط مهران سجودیان در جمعه سی و یکم تیر 1390 و ساعت 22:11 |
نمیدانم کار به این زیبایی را چرا همیشه آهسته میخواند:

فروردین باران........

 اردیبهشت    باران........

خرداد  باران................

             تیرباران...

 

به عادت این سالها سیاه سکوت میکنم.....

+ نوشته شده توسط مهران سجودیان در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390 و ساعت 2:16 |

 

(۱)

اندوه مرا به جمع یاران برسان

سخت است .ولیِِ تو حدالامکان برسان

نه جرأت خودکشی ندارم بانو

این رابطه را خودت به پایان برسان

 

 

(۲)

من وتو قبل اين با هم نبوديم؟؟

-توي جاي ديگه دنياي ديگه-

"تو" قبل از اين منو جايي نديدي

تونقاشي توي شعراي ديگه؟؟

**

يه كم فكر كن ؛ منو يادت نمياد؟؟

من از كي با نگاهت در تماسم؟؟؟

..ولي ..انگار..صدساله خدايا؛

من اين حس غريب و ميشناسم

**

من اين روياي خيس نيمه كاره

من اين كابوس شومو دوس دارم

بذار حسسم توي خوابت بپيچه.

بذار اون لحظه رو يادت بيارم....

**

منو بنبست ها ديوونه كردن

هميشه رو سرم آوار ميشن

يه برزخ ميشه دنيام ازتموم

سؤالايي كه هي تكرار ميشن

**

ولي با اين همه  ميپرسم از تو

تو اينو صددفه از من شنيدي:

منو "تو" قبل اين با هم نبوديم؟؟

تو قبل از اين منو جايي نديدي؟؟؟

+ نوشته شده توسط مهران سجودیان در جمعه سی ام اردیبهشت 1390 و ساعت 10:45 |
 

سلام

همه چیزرو نمیشه تو وبلاگ زدو خیلی چیزام نگفتنش مثه کوه آوار میشه روسینه آدم اینجوری میشه که حتی اتفاقی مثه  عید  هم آدم رو ترغیب به آپ کردن نمیکنه

به هر حال  چون نمیدونم واقعا پست بعدی کجام و محدودیت هام چقدره همینجا از شاعره ستودنی               سرکار خانم طاهره نوروزیان بخاطره تموم زحماتی که خصوصا توی این یک سال گذشته واسه اثبات بیگناهیم کشیده وتا دنیا دنیاست منو وامدار خودش و بزرگواری هاش کرده وخونواده شاعران دوستداشتنی علی ابراهیمی وسرکار خانم فلاحی   بخاطر حمایتهاشون  تشکر٬وباقی رو بخدای  خیلی خیلی بزرگتر ازمترسکها واگذار میکنم

 

این پست پیشکشیه به سرکار خانم ودیعه عزیزدوست بخاطر تموم زیبایی که در دنیاش موج میزنه

( ۱)

در سرم گیج میرود مردی٬که تنش شرحه شرحه تر ازمن

اوخودصادق هدایت نه!!!که هدایت خودمنم اصلن

مردتوی سرم که شاعربود قرنها میشود که در گیراست

باخودش که سراسرش زخم است٫باتنش که نمانده ازاو تن

گاه دریک فضای" بینا متن"بخودش میرسیدوگاهی هم

در دلش هی تلو٫تلو میخورد٬طرح یک تاپ نقره ایی...دامن!

چاره ای هم نبود جز اینکه٬ یکی از ما دوتن نمیمردیم

او به نفع روایت از این متن٬ گم شده تا همیشه در مردن

****    ****    ****

خودکشی در اثر به دنیایش٫حس وحال تراژدی بخشید

این اراده به زخم معطوف است!! زخم شد روی پیکرش...خندید

من برای هضم این صحنه دست بردم به الکل و سیگار

اوولیکن تمام الکل را بر تن زخم سینه اش پاشید

یکنفس مانده ونمیمیرد٬جانبسر مانده است در شعرم

چندمین استکان خالی شد؟؟ کاش هرگز کسی نمیپرسید

()()()

زندگی به مدار برگشت ومن فقط دربدر شده بودم

از همین" انقلاب" برگشتم. دیرشد!فتنه گر شده بودم!

در تنم کودکانه حل میشد٬ مرد توی سرم که شاعر بود

اوکه به نفع جامعه له شد٫اوکه تاحد مرگ حاضربود...

یازده ماه لعنتی بامن٬ توی زندان نفس نفس زده و

کم نیاورده گاه ٫حتی او٬جیره اش را ندیده پس زده و

پشت آن میله ها جهنم بود٫هی!تویی که شعار میدادی!

حالم از خود تو به هم میخورد٬حالم از هرچه عشق و آزادی

بازپرسی که مهربانتر! بودگفت که:"سایه ات٫تورا لوداد"

دوستان موریانه ها مرسی!همت بس بلندتان آباد!!

...توی زندان چه تلخ فهمیدم٬نحسی ام از تبارو ایلم بود

آفرودیتی که عاشقش بودم همسر رسمی وکیلم بود

گور بابای هر دموکراسی! توبه کردم تورا٬٬پذیرفتند

عده ای هی شماطتم کردند٬عده ای هم هلا..هلا ..گفتند

**  **   **

:"بیوفا! پس قرار ما این بود؟؟-بغض اوشکست وشاکی شد

مردتوی سرم که شاعر بود٬٬شانه ی مرد قصه خاکی شد-

من بدون سلاح جنگیدم٫تونجنگیده ای وتسلیمی؟؟

آسمان فرش زیر پام است و٬توجهانت حدود اسلیمی؟؟؟...."

()()()

این تناقض همیشه با من بود این تناقض همیشه در من هست

مال این زندگی نبودم نه مال این سرنوشت ٬این بنبست

خواستم  تابه فلسفه برسم از همه قید وبندها آزاد

آخرش راببین غم انگیز است:به شب وشعروزندگی معتاد

مرد توی سرم که ترکم کرد٫پیروانش احاطه ام کردند

چای وسیگارو قرص وتنهایی ضجه هایی که مال این دردند

درسرمن هزارناقوس و دردلم صدهزار آشوب است

مرگ باید نوازشم بکند این سرانگشت لعنتی خوب است

من بجای تمام اشخاصی ٬که در این قصه بیصدا مردند

مثل من ساده از همه حتی ٬از همین قصه پشت پا خوردند

***   ****

شک نکن  عاشقانه میمیرم کنج این شعر....سینه ی دیوار

این روایت خودش تراژیک است وامدارفضای دهشتبار

در دلم جیغ میکشد دایم طرح یک تاپ نقره ای ...دامن

کاش میشد نوازشم بکند٬آن سر انگشت لاغر تبدار

شاعری خسته ام که در ذهن مرد دلواپسی گرفتارم

اوخود صادق هدایت نه!! که هدایت خود منم انگار....

+ نوشته شده توسط مهران سجودیان در سه شنبه دوم فروردین 1390 و ساعت 4:21 |
 

شاید باید اینکاررو  سال ۸۷ میزدم تو وب شاید اصلا ...

 

یک سال پوسیدم درون چاه افسوس

امروز  صبح سوم دیماه افسوس

یک سال مردم  در خودم هرگز نگفتم

از لحظه های مبهم  قرمز نگفتم

لعنت به شعر و شاعرو هرچه ستاره

لعنت به من لعنت به تو ...به جشنواره

*

من آن پلنگ تیر مستم روبریت

از من بترس امروزوهم از آبرویت

از من بترس امروز واز اعجاز الکل

قید خودم را میزنم امروزبلاکل

*

عصیان یک سال مرا بر من ببخش و....

هذیان مرد خویش را ای "زن" ببخش و....

این کاررا در سالمرگ "من" نوشتم

شاعر تویی !من عاشقم الکن نوشتم

یک سال شد؟؟؟ـ یک سال از وقتی که مردم

یک سال هرشب "تل" کشیدم قرص خوردم

کارم خیابان گردی و سگ مویه هرشب

لعنت به تو لعنت به من.. لعنت... - مرتب-

لعنت به هرکس گفت الکل زهر مار است

تنها رفیق بی کلک در این قمار است.........

**

آه ای نمک ! برزخم رویایم نخندو

یعنی که وبلاگ سیاهت را ببندو...

یادم نیاور مرد دشمن شاد بودم

هم قیمت گیتار c70بودم........

*

من مانده ام با پرسش تلخ شبانه

از مدعی شعرهای عاشقانه:

دیوار "ارگ" شعر هایم را چه کردی؟؟

نامرد ای بیحوصله! "بم"را   چه کردی؟؟

*

آهو شدم شرم از شه هشتم نکردی؟

شرم از نگاه مبهم مردم نکردی؟؟

لعنت به عشق و عاشق و هرچه جدایی

فاز سیاهی دارم ای ساقی ،کجایی!

فاز "هدایت "بعد خلق بوف کورش!

فازخدایی  بعدتحریف زبورش

*

ساقی! هزاری های گیجم نوش جانت!!

شب زنده داری های گیجم، نوش جانت

یاد تورا از ذهن بیمارم نمیبرد

حتی"لورازپامی" که هرشب  قرص میخورد

*

من با توام نمرود من! احسن بسوزان

"من" را میان خرمنی از تن بسوزان

وقتی ضمیر ناخودآگاهم تو باشی

هم درد و هم فریادو هم چاهم تو باشی

از من چه میماند بجز این کوچه هرشب

یک شیشه "الکل" فحش مردم ،رعشه و تب

از من چه میماند، بجز مرگ روایت

وقتی به پایان میرسد دفتر، حکایت........

 

+ نوشته شده توسط مهران سجودیان در چهارشنبه یکم دی 1389 و ساعت 19:23 |

1) وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم

     كه در طريقت ما كافريست رنجيدن ...

 

2) گذشت زمان ثابت مي كنه كي راست گفته كي دروغ  پس صبر مي كنم

         تا هر دو دروغ گفته باشيم ...

 

3) مطمئنم سوم آذر حتما يه سر اينجا مي زني پس:

        تولدت مبارك 

 

4)    ضعف من نيست اگرازهمه شاكي بشوم

      از غم  دوري تو باز كراكي  بشوم

       باز قاطي بكنم از نفسم سير شوم

      توي دانشكده ات با همه در گير شوم

       به حراست بروم باز تعهد بدهم

       وتعهد بدهم باز  تعهد  بدهم

       آه اگر رشته ي عاصي شدن احداث كنند

      همه بايد كه "وصايا"ي مرا پاس كنند!!!

      انصراف وسط ترم تو آدم شده اي ؟؟

      من قسم ميخورم اينبار مصمم شده اي

      بت استاد به پاهات به خواهش بكشي

      كل دانشكده را باز به چالش بكشي

     ترم چندي كه چنين ارشد دانشكده اي

     مينياتور تني واي تو آتشكده اي

    چشم تو شعله كشيد و تن تو شعله فروخت

  *چون من از خويش برفتم دل ديوانه بسوخت*

اي غم انگيزترين خنده ي عالم به لبت

عطش تند غزل در تن عريان شبت

شهوت وحشي سيال در اقصاي زمين

اي خداوند به دام تو گرفتارترين

بهترين خاطره ي ترم براي همگان

سوژه ي حيرت ونفرين و دعاي همگان

كاش مي شد گل من راهي تهران نشوم

هيچ ترمي به چنين غمكده مهمهان نشوم

آه لعنت به لبت پاك نمك گير شدم

قسمت اين بود اگر با همه در گير شدم

چشم تو باعث آن شد كه رواني بشوم

سير از مدرك و تهران و جواني بشوم

دائما مست نجسي به ملامت بخورم

انضباطي بشوم انگ شرارت بخورم

امتحان غم تو گرچه openمي دادند

پسر و دختر و استاد همه افتادند

ديده بودند حريفي كه حريفت نشدند

*قرعه ي فال به نام من ديوانه زدند*

اين همه حوصله از عاصي چون من هنر است

پشت اين چهره ي آرام جنوني دگر است

پس دعا كن كه زدست تو كلافه نشوم

شرطي حادثه ي حذف و اضافه نشوم

كمرم را شك هيئت امنا خم نكند

ورژن تازه اي از حادثه ي بم نكند......

+ نوشته شده توسط مهران سجودیان در سه شنبه دوم آذر 1389 و ساعت 10:3 |

۱)چتر برداشته ام

بارانی

حالا هر چه قدر  دوست داری  نگاهم کن...

 

 ۲) دلت نميخواد واسه من بسوزه

    بهم بگو واسم مهم نبودي

    بهم خيانت بكن و رد بشو

    بذار بميره دلم از حسودي

 

به من چه كه دوباره عاشق شدي

به من چه مربوطه من و نميخواي

ربطي نداره به كسي بي خيال

حتي به من كه كي ميري كي مياي

 

اهميت نده به اشكاي من

سخته واست به چشمم هم زل نزن

يه وخ قرارت گل من دير نشه

دير برسي بد بياري دائما

 

به تو چه مربوطه كه من ميشكنم

ربطي نداره به تو دل دل كني

سعي بكن يكم ديگه ميتوني

پازل بد بختي مو كامل كني

 

+ نوشته شده توسط مهران سجودیان در شنبه سی ام مرداد 1389 و ساعت 10:22 |

مقدمه:

دختر بابل و شيراز مثالي گل من         طعم ليمويي درياي شمالي گل من...

 

 در جذبه ي چشمت دنيا معلق بود 

   تو جاذبه بودي نيوتن احمق بود   

   با  اتفاق تو  پيچيده تر مي شد        

  كشف شهودي كه در قدر مطلق بود

 

  من سالها اينجا يادم  فراموشش        

  سيبي كه افتاده  دنيا  در آغوشش

  هرچه كشيدازشك هرچه كشيدازشب

   مردي كه نعشش را هرلحظه بردوشش

 

  دراوگسستي كه نوترون به نوترون تو

  تو آفروديتي  كه با  فرمت  نانو

  تابوي صحرايي  يا  دل دل باران         

  تجميع اضدادي  تلفيقي از هر دو

 

  قانون چندم  شد غربال تو از ما           

 از سكه  افتاده  من ، زندگي، حتي

  تصوير ذهني از بست زمان درصفر   

 تحليل   (n )بعدي از ساحت  دنيا

 

 دنيا دوتا خط كه هم راستا هم شيب      

 گاهي كه لبهايت سر ميخورد تا سيب

 وقتي  كه  مي خندي قانون  نسبيت       

 حل ميشود در من با كمترين تقريب...!

+ نوشته شده توسط مهران سجودیان در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389 و ساعت 16:6 |


Powered By
BLOGFA.COM